عاشق که میشوم
دنیا رنگ دیگری میشود
هر روز ٬هر لحظه ٬هر دقیقه ام
رنگ سبزه زارها ٬رنگ گندمزارها میشود
عاشق که میشوم
میبینم دنیا برای من است .
عاشق که میشوم
خنده لحظه ای مرا با غم تنها نمی گذارد
عاشق که میشوم
خدا با من همراه میشود
و همه ی اینها معجزه ی عشق است!
و من تورا ای عشق سپاسگذارم
همیشه با من باش ......
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 12:16  توسط دوتایی
|
غــــم هــجــران تـــو را چــاره و درمــان چه کنم
هـمـه روز و هـمـه شـب دیده ی گریان چه کنم
ای کـــه آرامــش جــان در گــروی روی تــو بــود
رفتی و بی تـو بـر ایـن حـال پـریـشـان چـه کنم
تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین
وای بـــر مـــن تـــو بــگـــو بـا نی نـالان چه کنم
کس نـدانـسـت چـه بـگـذشـت مـیـان من و تـو
بی تــو در انـجـمـن ایــن هــمــه نـادان چه کنم
حسن جون زود بیا مواظب خودت باش
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 8:56  توسط دوتایی
|
گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم اما تو در کنارم بودي و نفسهايت يخ ارزوهايم را باز مي کرد
گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم اما تو مثل ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي کردي
من در کنارت بودم بي انکه شور و نوايي داشته باشم .
بي انکه بدانم تو از خورشيد گرمتري.
بي انکه بدانم تو از همه شعرهايي که من از بر کرده ام شنيدني تري
من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم
نمي دانستم از اسمان و زمين چه مي خواستم
هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي مي گشتم که مرا تا دروازه هاي قيامت ببرد
من انگارمنتظر بودم که کسي بيايد که قلبش زادگاه همه گلها باشد وقتي به من نگاه مي کردي چشمهايم را بستم
وقتي در جاده هاي خاطره غزل خواندي ايستادم و خاموش ماندم
مهربانانه امدي سنگ دلانه رفتم از شکفتن گفتي از خزان سرودم
ناگهان مه همه جا را فرا گرفت
حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابرهاي مهاجر رفتند
شب امد و چراغها نيامدند ظلمت امد و چشمهايت نيامدند
شب در دلم چنان خيمه زد که انگار هزاران سالقصد اقامت دارد
کاش ني ها از جدايي من و تو حکايت نمي کرد
اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي شود و من از قاب ان به افق نگاه کنم و انقدر دعا بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.
اکنون دوست دارم همه باغهاي زمين را بگردم انگاه بهترين گلهاي دنيا را بچينم و تقديمت کنم...........
تقدیم به تو حسن عزیزم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 8:27  توسط دوتایی
|
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در اینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
اونیست که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 19:53  توسط دوتایی
|
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 8:57  توسط دوتایی
|
بیشتر از تو
نمی گم عوض شدی نه تو هنوزم مهربونی
حدسش رو من زده بودم نمی خوای پیشم بمونی
روزای اول این عشق اشتیاقت تازه تر بود
حالا با صد التماسم واسه من شعر نمی خونی
بعضی وقتا اگه حرف و خبری جایی نباشه
نمی ری دیگه سراغ قصه های خودمونی
گفتی تنها نامه ی من تو دس همه ست عزیزم
نامتو من بفرستم حالا به کدوم نشونی
بنویسم روی پکت با یه تیکه یاد غربت
برسه به یه ستاره به یه عشق آسمونی
پشت پنجره نشستم واسه ی تو می نویسم
که شاید رد شه از اینجا ایه ی محو جنونی
یه روزی خوندم یه جایی از عزیز بی وفایی
واسه ی دوام یک عشق عاشق و باید برونی
بهترین جمله ی دنیا فکر کنم همینه زیبا
عمری دنبال تو بودم اونی که می خوام همونی
صبر و حوصله نداشتن عادت همه ست عزیزم
تو که نیستی مثل اونها تو خود رنگین کمونی
نه جواب نامت این نیس اون و بعدا می نویسم
که سلام گلدونا رو به گلاشون برسونی
گفتم این رو بنویسم که دوست دارم عزیزم
بیشتر از تو می دونم که تو اینو نمی دونی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 10:45  توسط دوتایی
|
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگ های اخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 8:42  توسط دوتایی
|
زیر این هق هق بارون، یه نفر دلش شکسته
یه نفر شبیه بارون، سرد و بیقرار و خسته
یه نفر که چشم خیسش پره از جاده و عابر
یه نفر مثل پرنده که دلش تو آسمونه
اما پرهاشو شکستن، رو زمین باید بمونه
رو زمین باید بمونه ، بمونه تا بینهایت
تا یه روزی اون مسافر بیاد و تموم شه غربت
آره اون مسافری که از میون پیچ و خم ها
میاد و می شکنه یک شب قفل نفرینی غم را
من همون اسیر غربت، من همون پرنده بودم
تو همون مسافری که شعر چشماشو سرودم
قطب من، مسافر من! بسه قصه صبوری تو بیا تا این پرنده نمیره از غم دوری
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 8:36  توسط دوتایی
|